روزنامهنگار همیشه
روایتی از انسانی کممانند که نامش مهدی سحابی بود
از پا نیفتاد، خسته هم نشد. خستگی و از پا افتادن در مرامش نبود. تا نوروز 1360 هر چه از دستش برآمد انجام داد تا روزنامهنگار باقی بماند. از فروردین 1360 میگفت دیگر نمیخواهد روزنامهنگار باشد و به این صفت خوانده شود. احساسش این بود که روزنامهنگاری در آن اوضاع و شرایط، دیگر معنایش را از دست داده است. درست میگفت یا نه، به قول خودش «در این یک فقره»، فرقی نمیکرد. مهم این بود که خوب میدانست که کیست و برای چه هست.
سالها بعد گفت از آغاز هم روزنامهنگاری شغل او نبوده. سالها بعد، اما هنوز روزنامهنگار بود و روزنامهنگاری میکرد. به زیستن روزنامهنگارانه چندان خوگرفته و عادت کرده بود که گمان میکرد هرچه باشد، مترجم، نقاش، عکاس، مجسمهساز یا …، اما دیگر روزنامهنگار نیست. شغلش روزنامهنگاری بود یا نبود چه فرقی میکند؟ مهدی سحابی بود و روحش تا دم نبودن، روح یک روزنامهنگار بیقرار حرفهای.
مترجم چیرهدست فرانسه، انگلیسی و ایتالیایی سرویس خارجی، جوان خوشصحبت، بذلهگو و حاضرجواب، با آن قد کشیده، موهای بلند، سبیل پرپشت، شلوار جین و پیراهن جیبداری که به عادت آستینهایش را بالا میزد، در جریان دو اعتصاب روزنامهنگاران، کارگران و کارکنان روزنامهها علیه سانسور، حکومت و دولت نظامی، خیلی زود، به موقع، تبدیل به چهرۀ دوستداشتنی تحریریۀ بزرگ کیهان در آستانۀ انقلاب بهمن 1357 شد. مهدی سحابی، از اعضای کمیته اعتصاب روزنامه بود و معمولاً میزبان خیل خبرنگاران خارجی که برای پوشش رویدادهای انقلاب به تهران آمده بودند. او همدلی و همبستگی با اعتصابکنندگان کیهان را وظیفۀ حرفهای خود میدانست و همین محبوبیت هم شد دلیل ورود به هنگام او و مجتبی راجی به شورای سردبیری پنج نفره روزنامه «کیهان»؛ دومین تجربۀ تبدیل نهاد سردبیری به شورای سردبیری پس از «آیندگان». البته انتخاب او کم دردسر نبود، پیامدهایش هم پر از دردسر. به قول عقلا، اکنون که به گذشته مینگریم، هیچ جای تعجب نیست که در روزهای توفانی انقلاب، قاعده، جد و جهد گروههای سیاسی، آنهم در کشوری استبدادزده و برکنار از تجربۀ آزادی و مدارا، بشود میوهچینی، بیآداب و مبالات. نه برگرفتن مهربانانه میوه «با هول و شوق و ذوق»؛ که سنگ زدن، کندن و له کردن هر ثمری با تنگنظری، بخل و حسد؛ کینه، خشونت و حذف.
همین هم شد. قبل از روز انتخابات، دو، سه تن از اعضای یکی از همین فرقهها مهدی را به جلسهای فراخواندند و زبان به تهدید که اگر کنار نرود چهها نخواهد شد. مهدی اما نترسید و نه کناره گرفت. ترسیدن و کناره گرفتن از کار، هرگز در مرامش نبود. ماند و به اتفاق مجتبی راجی، عضو شورای سردبیری انتخاب شدند و همین، به نوشتۀ خود او در کتاب بیمانند «تسخیر کیهان»، شد یکی از دلایل اتفاق بزرگ «25 اردیبهشت 1358»؛ روزی که نامهای دادند به دست او و 19 نفر از اعضای تحریریۀ کیهان، به این حکم که دیگر اجازۀ ورود به کیهان را ندارند.
غالب اخراجیها، البته نه همۀ آنها، سه ویژگی بارز داشتند: موافق شورایی شدن سردبیری بودند؛ رأیشان سحابی و راجی بود؛ منتقد وضعیت پیشآمده در جامعه و علیالخصوص رفتار با رسانهها بودند. آنها به همراه تعدادی از روزنامهنگاران و کارگران کیهان، که معترض به تصفیۀ همکارانشان از تحریریه بودند، سه ماه نشده «کیهان آزاد» را منتشر کردند و شورای سردبیریشان شد: مهدی سحابی، مجتبی راجی و جواد طالعی.
اَمرداد 1358 شمارههای «کیهان آزاد» و سپس «آزاد» تنها به عدد 9 رسیده بود که اولین موج توقیف و تعطیل روزنامهها از راه رسید. در میان توقیفیها هم طبعاً یکی کیهان آزاد. آن اخراج و این انتشار، سبب شکل گرفتن حلقۀ مودت و رفاقتی چهل ساله، به نام «کیهان آزادی» شد. پاتوق اصلیشان طبقه چهارم ساختمان شماره 14، خیابان رامسر بود. گل سرسبد هم معلوم: «آقا مهدی سحابی». او که رفت، روح و شوق این جمع را هم با خود برد.
از پا نیفتاد، خسته هم نشد. خستگی و از پا افتادن در مرامش نبود. آستین را همیشه بالا میزد و کاری میکرد و چنین کرد: امتیاز پیروزی را گرفت و شد صاحب امتیاز یک ماهنامۀ خبری که اعضای تحریریه و فنیاش همان «کیهان آزادی» بودند.
قطع پیروزی، وزیری بود، اما چیدمان روی جلد آن کاملاً شبیه به یک روزنامه. 20 صفحهای از هر شمارۀ آن هم، به اتکای آرشیو کاملی که از نشریات مختلف گرد آمده بود، اختصاص داشت به فشردهای خبری از رویدادهای ماه.
سحابی در سرمقالۀ شمارۀ نخست آن، مهر 1359، این طور نوشت:
«اکنون که کشور ما درگیر مبارزه برای رهایی از بهرهکشی و سلطهجویی است و هر روز، گوشه و کنار آن صحنۀ جنبشی و حرکتی پویاست، وقوف بر آنچه در کشور و در خارج از آن میگذرد، لازم و حیاتی است. بر ماست که در کسب و بهکارگیری این وسیله بکوشیم. از سوی دیگر، به دلیل همین حرکت و پویایی، رویدادهایی بر ما میگذرد که شاید آنسان که باید بدانها توجه نمیشود. در گرماگرم مبارزه، واقعیتها و رویدادهایی را نادیده میگیریم که شاید در آینده به کار آید و از چشمپوشی بر آنها پشیمان شویم. بر ماست که اینها را نیز نه فقط برای ثبت در تاریخ، بلکه برای آموزش خود و آیندگان گردآوریم.»
و پایان آن:
«اکنون، این حرف اول را با این امید به پایان میبریم که در آنچه به عنوان وظیفۀ خود برشمردیم، موفق و پایدار باشیم تا آنجا که حرف آخر را نیز که خبر پیروزی حقیقت بر واقعیت و مصلحت باشد، در همین نشریه ثبت کنیم.»
سرمقالۀ سحابی، مانند همۀ نوشتههایش، خود او بود. بیکم و زیاد. حرف اول و آخرش: امید به «پیروزی» حقیقت بر واقعیت و مصلحت. تمام زندگی را بدین امید زیسته بود و البته خوب میدانست که خبر تحقق چنین امیدی، هرگز نه در پیروزی و نه در هیچ نشریۀ دیگری منتشر نخواهد شد. روزنامهنگاران حرفهای و مستقل به این امید و آرزو میزیند و البته نیک میدانند که هرگز چنین خبری تیتر نخست هیچ رسانهای نخواهد شد. اما آدمی، به امید زنده است؛ به خصوص در زمانهای که «انسان بودن دشواری وظیفه است».
البته آقا مهدی اینچنین شق و رق صحبت نمیکرد. حالا اگر بود احتمالاً میگفت او هم مانند بعضی شخصیتهای رمان «شرم»؛ که بابت ترجمهاش جایزۀ کتاب سال را گرفت، به بیماری مهلک خوشبینی گرفتار بوده و قاهقاه میخندید.
اما نه، او به بیماری خوشبینی گرفتار نبود که هیچ، بسیار هم واقعبین بود و به همین خاطر در سرمقالۀ شمارۀ 6 پیروزی، اسفند 59، آخرین شمارهای که منتشر کرد و پس از آن مجله توقیف شد، دربارۀ شخصیتی فوقالعاده مهم و سراسر واقعی به صراحت تمام نوشت:
«همه جا صحبت از اوست. اکنون دیگر بحث آن همهجاگیر شده است. تا همین چند هفته پیش علیرغم وخامت، گسترش و حتی «قدمت»ی که دارد، از سوی دولتمردان به عنوان یکی از ترجیعبندهای «اپوزیسیون نقنقو» و یا حتی «توطئۀ ضدانقلاب» قلمداد میشد. اما اکنون برهنه و گزنده در بالاترین سطوح ارگانهای حاکمیت و در میان برجستهترین دولتمردان بحث روز شده است و کار آن تا بدانجا کشیده که کسانی از همین شخصیتها آنرا خطری بنیادی برای کل نظام جمهوری اسلامی عنوان میکنند و نسبت به تداوم آن هشدار میدهند. سخن از «چماق» و چماقداری است.»
عید 1360 که گذشت معلوم شد عمر پیروزی هم آفتاب لب بام بوده است و همانند کیهان آزاد، توقیف سرنوشت آن. اینجا بود که احساسش این شد روزنامهنگاری، دیگر معنایش را از دست داده و بیفایده شده است. میگفت وقتی نشود واقعیت را گفت، وقتی نشود حرف حق زد، وقتی تحمل هیچ چیز وجود ندارد، مگر «مشنگیم» که ادای روزنامهها و روزنامهنگارها را در بیاوریم؟ بیکاریم که سر خودمان و ملت شیره بمالیم؟ مسخرهایم که مسخرهمان کنند؟
اینها را میگفت، اما ذرهای عصبانی نبود، تلخ نبود، رنجیده نبود. انگار که اتفاقی محتوم و بدیهی رخ داده است که او از قبل، سالهای سال، بدان واقف بوده و جز این اگر رخ میداد جای تعجب داشت. همین دانش و دانایی سبب میشد که در هیچ موضوع و موضعی عصبانی نشود و از کوره در نرود. استفاده از کلمات و عبارتهای ساده و معمولی و تا دلتان بخواهد شوخی و ضربالمثل، لطیفه و خنده، در اوج بحثهای جدی، شیوۀ مألوفش بود. حال آنکه در پس هر کلمه و عبارتی که به کار میبرد ساعتها ادله و استدلال منطقی و شنیدنی داشت؛ یک اهل بحث تمامعیار با گفتاری ساده و به دور از تکلف، به زبان و بیان آدمیزاد.
تا نوروز 1360 هر چه از دستش برآمد انجام داد تا روزنامهنگار باقی بماند. از فروردین 1360 به تأکید میگفت دیگر روزنامهنگار نخواهد بود. میخواست یا نمیخواست، فرقی نمیکرد؟ همچنان روزنامهنگار بود و روزنامهنگاری برایش بیمعنا نشده بود، هرگز بیمعنا نشد. اگر به راستی از روزنامهنگاری دست شسته بود معنای آن همه مطلبی که تا دم نبودن برای مجلۀ فیلم، صنعت حمل و نقل، آدینه، سفر، پیام امروز، جامعه سالم و بسیاری نشریات دیگر نوشت چه بود؟ یا تکلیف مصاحبههایی که انجام میداد و ترجمههای مطبوعاتیاش با نام خود و یا به نام مستعار چه میشد؟ واقعاً چرا وقتی از سفر برمیگشت از نخستین جاهایی که سراغ میگرفت تحریریههایی بود که دوستشان میداشت و در همان سر زدنهای سرپایی، یکی از پاهای اصلی بحثهای پیچیده و طولانی سردبیری میشد؟ یکی از به یادماندنیترین این بحثها ماراتن گفتوگوی نیمهشبانه او و عمید نائینی، دوستانی کمنظیر، پر از حکایت و حکمت، دربارۀ سرمقالۀ پیامامروز، مهر 1379 با عنوان «حاکمیت ملت، حقوق ملت» و اینکه عمید به تأکیدهای مکرر مهدی، تغییری در متن داد.
بیدلیل نیست که مجید شَفتی، دوست دیرین سحابی و از جمع «کیهان آزادیها» نوشته است: «مهدی سحابی تمام عوامل لازم و مکفی برای سردبیری یک روزنامۀ عمومی مستقل را داشت. اگر راه مطبوعات بر او بسته نمیشد بدون شک مهمترین دغدغۀ او روزنامهنگاری بود و سایر هنرها برایش جنبۀ سرگرمی پیدا میکرد.»
سحابی در کنار مطالبی که برای نشریههای مختلف مینوشت صفحهای ثابت هم در پیام امروز داشت به نام «نگاه از بیرون». چرا این نام؟ چون قرار بود مهدی از منظر انسانی ایرانی که یک پایش در وطن است و پای دیگرش در فرانسه، موطن همسر و اقامتگاه پسرانش، کاوه (ککو)، سهراب (اویاپ) و کیومرث، به موضوعات بنگرد و دربارهشان بنویسد. کاوه و سهراب به زبان کودکی همدیگر را ککو و اویاپ صدا میکردند و بزرگترها نیز این دو نام را به رسمیت شناخته بودند.
در یکی از این مطالب، وصف حالش از روزگار و آدمها در اینجا و آنجا را چنین نوشت:
«در بالاهای خیابان ستارخان، نزدیک سه راه تهران ویلا، یک ماشین ژیان وسط خیابان خراب شده و راه را بند آورده بود.
نه این که پنچر شده یا مثلاً بنزینش تمام شده باشد. نه، خراب شده بود، به قول ادبا به معنی واقعی کلمه خراب شده بود. دو چرخ جلویش هر کدام از یک طرف روی زمین پهن شده بود، حتی به نظر میآمد که یکی از چرخهای عقبش هم از محور همیشگیاش خارج شده باشد. کاپوتش نیمهباز بود و یکی از درهای بغلش هم انگار از جا کنده شده و فقط به یک پیچ، بند بود. زیر ماشین مایعی، آب یا روغن، یا شاید مخلوط هر دو، پخش بود. عدهای جمع شدند و ژیان یا به عبارت بهتر لاشهاش را روی دست بلند کردند و به کنار خیابان بردند تا راه باز بشود. صاحب ژیان هی به این طرف و آن طرف وسیلهاش نگاه میکرد، خم میشد و زیر ماشین دنبال نقطهای و قطعهای میگشت که امیدوار بود همه عیب ماشین از همان یک جا باشد. اما مکانیکی که از همان نزدیکی خودش را به صحنه رسانده بود یکی دو بار گفت: «آقا، گفتم که، کاریش نمیشود کرد. فکر یک ماشین دیگر باش. این را هم به یک اوراق فروشی بفروش و خیال خودت را راحت کن». صاحب ماشین باز پرسید: «آخر بگو عیبش کجاست؟» مکانیک گفت: «بابا، کار یک جا و دو جایش نیست، این ماشین دیگر درست بشو نیست، تمام کرده!» صاحب ماشین با شنیدن این عبارت آخر واماند. میدانی که، «تمام کرده» را معمولاً فقط دربارۀ آدمها میگویند، یعنی که مرده و مرده را هم دیگر کاریش نمیشود کرد. اما دربارۀ ماشین، تعبیر عجیبی بود. دربارۀ وسیلهای که بنا به عادت فکر میکنیم که باید بشود عیبش را در نهایت با تعویض قطعههایی برطرف کرد. اما حکم مکانیک دیگر جای حرفی باقی نمیگذاشت، ژیان بینوا «تمام کرده بود»».
آدمی که این طور بنویسد، برای مطبوعات بنویسد، پیوسته و بیوقفه بنویسد، تا دم رفتن بنویسد، حتی اگر قول دهد دیگر ننویسد، هرگز زندگی روزنامهنگارانه را «تمام» نکرده است؛ به خصوص که نه اهل از پا افتادن باشد، نه حتی خسته شود. فرقی هم نمیکند که «در این یک فقره» چقدر اصرار کند. چنین انسانی، مانند: مهدی سحابی، یک روزنامهنگار همیشه است.
{ حسن نمک دوست }
۱۳۳۹ – تهران
− دکترای علوم ارتباطات اجتماعی؛ دانشگاه علامۀ طباطبایی، تهران
− کارشناسیارشد علوم ارتباطات اجتماعی، دانشگاه علامۀ طباطبایی، تهران
− روزنامهنگار حرفهای، عضو هیئت تحریریۀ روزنامه اطلاعات و کیهان ۱۳۵۸−۱۳۵۶
− خبرنگار، دبیر سرویس، معاون سردبیر، ویراستار، مشاور تحریریه و سردبیر نشریات تخصصی و عمومی
− تألیف صدها مقاله و گزارش در زمینۀ علوم ارتباطات اجتماعی و روزنامهنگاری
− ترجمۀ کتاب «تاریخ اجتماعی رسانهها، از گوتنبرگ تا اینترنت»
منبع
- تمامی مطالبی که درگیومه آمده است نقل قول از جناب آقای مجید شفتیست.
